۱۳۹۰ مرداد ۱, شنبه

ولادت حضرت اعلی و حضرت بهاءالله در سال جاری


دوستان عزیز

بر اساس هدایت پیوست ایام ولادت حضرت اعلی و حضرت بهاءالله در سال جاری بر خلاف رویه ی معمول که در کشورهایی مانند ایران در اول و دوم محرم(بر اساس تقویم قمری ) برگزار میشد به علت تقارن با صعود حضرت عبدالبهاء در تاریخهای شمسی برگزار خواهد شد به ترتیب زیر:

ولادت حضرت اعلی در 20 اکتبر مطابق با 28 مهر سال جاری شمسی
ولادت حضرت بهاءالله در 12 نوامبر 21 آبان سال جاری شمسی

لطفا اطلاع رسانی فرمایید.



برای اطلاع بیشتر به سایت تقویم بهایی در لینک زیر مراجعه نمایید:


نکته : در تواریخ صحیح امری از جمله سایت فوق ولادت حضرت اعلی به تاریخ شمسی 27 مهر 1198 شمسی مطابق 20 اکتبر 1819 میلادی ذکر شده ولی در تقویم امسال 20 اکتبر با 28 مهر مصادف است.

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

تاریخچه محرومیت بهائیان ایران از آموزش عالی پس از انقلاب اسلامِی



مؤسسۀ آموزش عالی بهائی (BIHE) در سال ۱۳۶۶ (۱۹۸۷) به عنوان یکی از اقدامات جامعه برای برآوردن نیازهای آموزشی بهائیان جوان که به صورت روشمند توسط حکومت ایران از دسترسی به آموزش عالی محروم شده اند، تأسیس شد. نیویورک تایمز این مؤسسه را «یک اقدام دقيق جامعه برای حفاظت از خود » توصیف کرده است.
مؤسسه پاسخی فوق العاده ابتکاری – و کاملاً مسالمت آمیز – به تلاش مستمر حکومت ایران برای جلوگيری از توسعۀ انسانی طبیعی جامعۀ بهائی بوده است.



پس از انقلاب اسلامی ایران در کنار انواع محرومیت و فشار بر جامعه بهائی ایران، محرومیت از تحصیلات عالی و فشار بر دانشگاهیان بهائی، مقارن با انقلاب فرهنگی در سال 1359 آغاز گردید.این محرومیت شامل اخراج کارمندان و استادانی که پیرو آئین بهائی بودند، وهمچنین اخراج کلیه دانشجویان بهائی وجلوگیری از ورود به دانشگاه در سالهای بعد می شود.



اخراج کارمندان و استادان بهائی
پیش از انقلاب ، تعدادی از استادان و استادیاران و بخشی از کارمندان دانشگاه های ایران را پیروان آئین بهائی تشکیل می دادند. نامهائی چون دکتر محمد باقر هوشیار، دکتر جمال الدین مستقیمی ( پدر آناتومی ایران )، دکتر علیمراد داوودی (که ربوده شد)، پروفسور منوچهر حکیم ( که ترور شد )،دکتر شاپور راسخ، مهندس هوشنگ سیحون، دکتر خسرو مهندسی ( که اعدام گردید)، خانم ژینوس محمودی (که اعدام گردید)، دکتر فرامرز سمندری (که اعدام گردید)، دکتر مهری راسخ، دکتر محمد افنان، دکتر فرهنگ هلاکوئی، دکتر طلعت بصاری، دکتر پرویز جاوید، دکتر مهوش نیکجو، دکتر ابراهیم واحدیان ،دکترپروین متحده، دکتر نعیم خاضعی، دکترنورالدین حبیبی، دکتر هوشنگ پاکزاد، دکتر عنایت الله مظلومی، دکتر اسماعیل قدیریان، دکتر فواد تقی زاده، دکتر رحمت الله اشراقی، مهندس کیومرث ایزدی، و ... نمونه هائی قابل اشاره اند.
از سال 1358 تا شروع انقلاب فرهنگی در سال 1359 به تدریج کلیه استادانی که هنوز مشغول خدمت بودند، با حکم اخراج از دانشگاه مواجه شدند و تاکنون علیرغم پیگیری آنان در سطوح ملی و بین المللی، تغییری در وضعیت آنان رخ نداده است. همچنین 30 سال است که هیچ شهروند بهائی ایرانی در دانشگاه های ایران استخدام نشده است.

اخراج دانشجویان بهائی و محرومیت جوانان بهائی

مرحله اول ( 1358 تا 1362)
در تابستان سال 1358 و دراولین کنکور سراسری بعد از انقلاب که هنوز بهائیان مجاز به تحصیل بودند، صدها دانش آموز با آئین بهائی پس از موفقیت در کنکور به دانشگاه ها راه یافتند. همچنین صدها دانشجوی دیگربهائی که قبل از انقلاب وارد دانشگاه ها شده بودند، مشغول تحصیل بودند. از سال 1359 دانشگاه های ایران به مدت 3 سال به مناسبت انقلاب فرهنگی تعطیل بود وپس از بازگشائی دانشگاه ها در سال 61 و درزمان ثبت نام مجدد در تیرماه 1362، دانشجویان بهائی دانشگاه ها، نام خود را در فهرست محرومین از تحصیل بر تابلوهای اعلانات مشاهده کردند. تعداد آنان در آن زمان بالغ بر 700 نفر می شد و علت محرومیت تمامی آنان بر اساس مندرجات فرم اخراج که به آنان ارائه شد، صرفا ماده اول بند د ، یعنی اقرار به بهائی بودن عنوان گردید.

مرحله دوم ( 1362 تا 1367)
در طی این 5 سال علیرغم پیگیری این دانشجویان و مراجعه به مراجع گوناگون قانونی و انعکاس وضعیت آنان در رسانه ها و مجامع بین المللی، وبا وجودی که تعداد بسیاری از دانشجویانی که به اتهام گرایشهای سیاسی اخراج شده بودند، به تدریج به دانشگاه بازگشتند، هیچ یک از دانشجویان بهایی امکان بازگشت به دانشگاه را نیافتند چرا که شرط این بازگشت، اعلام عدم اعتقاد به آیین بهایی عنوان شده بود، در حالیکه بهائیان، اساسا کتمان عقیده را مجازنمی دانند.
مرحله سوم ( 1367 تا 1383 )
در 15 سال بعد، هیچ تغییری در وضعیت دانشجویان اخراجی و دهها هزار جوان بهایی که هر سال به سن تحصیلات عالی می رسیدند و خود را محروم می یافتند، حاصل نشد و کم کم نسلی از ایرانیان محروم از تحصیل، در پشت درهای دانشگاه های ایران شکل گرفت. این در حالی بود که در تمام این سال ها، گسترش کمی ظرفیت دانشگاه های کشور با رشدی فزاینده مواجه بود و بر اساس گزارشهای رسمی ، دانشجویانی از 70 کشوربیگانه، با مذاهب و ملیت های گوناگون، در دانشگاه های ایران تحصیل می کردند.

مرحله چهارم ( 1383 تا کنون ...1388 ) 
در تمام 5 سال گذشته، پیگیری جامعه بهایی ایران برای احقاق حق تحصیل دانشجویان و شهروندان بهایی، با فرازو نشیب هائی ادامه داشته است.
در سال 1383 نهایتا با حذف " پرسش از مذهب داوطلب در فرم ثبت نام کنکور"، امکان ثبت نام در کنکور سراسری برای شهروندان بهایی فراهم شد و نزدیک به 1000 نفر از بهاییان، اکثرا بدون آمادگی کافی در کنکور این سال شرکت نمودند و در واقع فقط از حق ثبت نام در کنکور سراسری ( و نه دانشگاه آزاد) برخوردار شدند. اما صرف نظر از پله اول، در سایر پله ها هر سال تا کنون مواجه با مانعی جدید بوده اند. عدم ارائه کارنامه به علت موهوم نقص پرونده، عدم اعلام قبولی و حذف داوطلبانی حتی با رتبه های یک و دو رقمی، قبولی گزینشی چند نفر معدود از میان صدها نفر و مردود اعلام نمودن بی دلیل بقیه، همگی از موانعی بوده که این شهروندان با آن روبرو بوده اند.
صرفا در سال 1385، در حدود 200 نفر از آنان در دانشگاه ها پذیرفته شدند که بسیاری از آنان نیز طی روندی دائم، در حال اخراج از دانشگاه ها هستند. در این میان دانشجویانی بهائی وجود دارند که یک بار در سال 1362 و بار دیگر درزمان حاضراز دانشگاه اخراج شده اند و برای احقاق حق خود، مجددا در کنکور ثبت نام می کنند. شرکت در کنکور و عدم راه یابی به دانشگاه به دلایلی غیراز صلاحیت علمی، و یا اخراج بعد از قبولی به دلیل اعتقاد مذهبی، مجموعا وضعیت جدید و ناامنی را به وجود آورده که آن دسته از جوانان وشهروندان ایرانی که پیرو آئین بهائی هستند در این سال ها تجربه می کنند.
اگر برای هر سال محرومیت از تحصیل هر فرد، واحدی بعنوان نفر- سال در نظر بگیریم، می توان گفت که دهها هزار ایرانی بهائی که نسل کاملی را تشکیل می دهند، از سال 1362 تاکنون (1388)، صدها هزار نفر- سال از تحصیل محروم بوده اند. در واقع در ایران امروز، با پدیده محرومیت بهائیان از تحصیلات عالی، شاهد نمونه ای کامل از نسل کشی تمام عیار فرهنگی هستیم.



بهترين دروازه‌بان تاريخ فوتبال ايران در گذشت


بهترين دروازه‌بان تاريخ فوتبال ايران كه مدت‌ها با بيماري دست و پنجه نرم مي‌كرد، امروز دار فاني را وداع گفت.

به گزارش خبرگزاري فارس،‌ خبر تلخ است و توضيح بيشتر برايش،‌ سخت‌: "ناصر حجازي دروازه‌بان و مربي سابق فوتبال ايران كه با شدت گرفتن بيماري و به كما رفتن در بيمارستان كسري تهران بستري شده، امروز درگذشت. "





حجازي كه از ماه‌ها پيش به دليل بيماري ريوي بارها راهي بيمارستان شده بود، با روحيه خوب و قواي جسماني‌ كه داشت، به سلامت به منزل بازگشت اما اين بار و پس از رفتن به كما، بازگشتي به خانه نداشت و در منزل ابدي‌اش آرام گرفت.

حجازي مبارز خوبي بود اما اين‌بار انگار دست مرگ، قوي‌تر از پنجه‌هاي قرص‌ و محكم او بود كه سال‌هاي سال راه را بر توپ بسته بود.


او نمي‌خواست كسي ضعف جسمي و درد كشيدن‌هايش را ببيند تا همچنان نماد جسارت و اتكا به نفس باشد و كسي هم اين روزها را نديد.
حجازي خيلي زودتر از اينكه بسترنشين شود، تسليم مرگ شد تا ايستاده جان داده باشد.



خبر تلخ است.
و ديگر ناصرخان در ميان ما نيست... 

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

فلسفه آب ریختن پشت سر مسافر




هرمزان در سمت فرمانداري خوزستان انجام وظيفه مي‌كرد. هرمزان كه يكي از فرمانداران جنگ قادسيّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زماني كه هرمزان در نتيجه خيانت يك نفر با وضعی نااميد كننده روبرو شد، نخست در قلعه‌اي پناه گرفت و به ابوموسي اشعري، فرمانده تازيها آگاهي داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسليم وي خواهد كرد. ابوموسي اشعري نيز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و وي را به مدينه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خليفه درباره او تصميم بگيرد. با اين وجود، ابوموسي اشعري دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسير شده بودند، گردن بزنند. 





پس از اينكه تازيها هرمزان را وارد مدينه كردند، ... لباس رسمي هرمزان را كه ردائي از ديباي زربفت بود كه تازيها تا آن زمان به چشم نديده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذين» نام داشت بر سرش گذاشتند و ويرا به مسجدي كه عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تكليف هرمزان را تعيين سازد. عمر در گوشه‌اي از مسجد خفته و تازيانه‌اي زير سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهي به اطراف انداخت و پرسش كرد: «پس اميرالمؤمنين كجاست؟» تازيهاي نگهبان به عمر اشاره‌اي كردند و پاسخ دادند: «مگر نمي‌بيني، آن اميرالمؤمنين است.» 

... سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست كمي با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند. 

هرمزان درخواست كرد، پيش از كشته شدن به او كمي آب آشاميدني بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامي كه ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشاميدن آب درنگ كرد. عمر سبب اين كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بيم دارم، در هنگام نوشيدن آب، مرا بكشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اينكه هرمزان از عمر اين قول را گرفت، آب را بر زمين ريخت. عمر نيز ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

This is stupid but actually quite interesting


This is stupid but actually quite interesting!- This year we're going to 
experience four unusual dates - 1/1/11, 1/11/11, 11/1/11, 11/11/11 and that's 
not all.Take the last two digits of ur year of birth-now add the age you will be 
this year, and the result will be 111 for everyone ! This is the year of Money! 
This year October will have 5 Sundays, 5 Mondays and 5 Saturdays. This happens 
only every 823 years. These particular years are known as 'Moneybags' the 
proverb goes that if you send this to eight good friends, money will appear in 
the next four days as is explained in Chinese feng-shui. Those who don't 
continue the chain, won't receive, its a mystery, but its worth a try. 
Good luck.


 

گیج کننده است ولی واقعا جالبه ! امسال چهار تاریخ غیرمعمول را تجربه می کنیم.  1/1/11-       1/11/11      -11/1/11     -11/11/11    و فقط همین نیست. دورقم آخر سال تولد خود را با سنی که امسال خواهید داشت جمع کنید  و نتیجه 111 برای همه است.  
امسال سال پول است. ماه اکتبر امسال   یکشنبه، 5 دوشنبه 5 شنبه خواهد داشت و این اتفاق فقط هر 823 سال رخ می دهد. این سالها به عنوان کیفهای پول شناخته شده اند.
ضرب المثلی که اگر شما این ایمیل را به 8 نفراز دوستان خوبتان بفرستید، در چهار روز آینده پولی بدستتان می رسد همانطور که  در  feng-shui   چینی توضیح داده می شود. هر کسی که این زنجیره را ادامه ندهد چیزی دریافت نمی  کند. این یک معما است. ولی می ارزد که امتحان کنید. 
موفق باشید.

۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه

قمپز



قمپز ( در اصل قپوز) نام توپی است که عثمانی‌ها در سلسله جنگ‌هایی که با ایران داشته‌اند مورد استفاده قرار می‌دادند. این توپ اثر تخریبی نداشت چرا که در آن از گلوله استفاده نمی‌شد و فقط از باروت و پارچه‌های کهنه که با فشار درون لوله توپ جای می‌دادند تشکیل شده بود. هدف از استفاده آن ایجاد رعب و وحشت در بین سپاهیان و ستوران بوده است.  در جنگ‌های اولیه بین ایران و عثمانی، این توپ نقش اساسی در تضعیف روحیه سربازان ایرانی داشت ولی بعدها که دست آنها رو شد، دیگر فاقد اثر اولیه بود و هر گاه صدای دلخراش این توپ به صدا در می‌آمد، سپاهیان می‌گفتند: نترسید، قمپز در کردند.

ببینم شما هم تا حالا قمپز در کرده‌اید؟

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

چهارشنبه سوری


سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پريدن؟ براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود:



يكى روز كاووس كى با پسر



نشسته كه  سودابه  آمد ز در 

زنـاگـاه  روى  سياوش  بديد


پرانديشه گشت و دلش بردميد 

زعشق رخ او  قرارش  نماند

همه مهر اندر دل آتش نشاند
سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضور 
سياوش كرده و او را فرا خواند: ـ

كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش 

نمائى مرا سرو بالاى خويش 

بياراسته خويش چون نوبهار 

بگردش هم از ماهرويان هزار

 آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت: ـ

 هر آنكس كه از دور بيند ترا 

شود  بيهش  و برگزيند  ترا 

زمن هر چه خواهى، همه كام تو 

بر آرم ، نپيچم  سر از  دام تو 

من  اينك   به پيش  تو افتاده ام

تن  و جان  شيرين  ترا داده ام
ودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد

سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد 

همانا  كه  از شرم  ناورد  ياد 

رخان سياوش چو خون شد ز شرم 

بياراست  مژگان  به  خوناب گرم 

چنين گفت  با  دل  كه  از كار ديو 

مرا  دور  داراد   كيوان  خديو 

نه  من  با  پدر بى وفائى  كنم 

نه  با اهرمن  آشنائى  كنم

سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت: ـ

سر بانوانى  و هم  مهترى 

من ايدون گمانم كه تو مادرى 

سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد. سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد و چنانچه در نمايشنامه افسانه، افسانه ها نوشتيم، اكثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه مى باشد كه رنگ روى سامى گرفته است و نيز در آئين اوستا نوشته ايم كه كتاب اوستا يك كتابخانه كتاب بوده است كه تاريخ شاهان ايران يكى از ۱۲۰ جلد كتاب، كتابخانه اوستا مى باشد و چگونگى به نظم آوردن آن را توسط فردوسى در زندگينامه پيروز پارسى، يعنى حكيم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام... بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد: ـ  


از آن تخت برخاست با خشم و جنگ 

بدو اندر آويخت سودابه چنگ 

بدو  گفت  من راز دل  پيش تو 

بگفتم  نهانى  بد انديش  تو 

مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟ 

به پيش خردمند رعنا كنى 

بزد دست و جامه بدريد پاك 

به ناخن دو رخ را همى كرد چاك 

برآمد خروش از شبستان اوى 

فغانش زايوان برآمد بكوى



در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است

و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند. سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم
از آتش عبور خواهم كرد 

سراسر همه دشت بريان شدند 

سياوش بيامد به پيش پدر 

يكى خود و زرين نهاده به سر 

سخن گفتنش با پسر نرم بود 

سياوش بدو گفت انده مدار 

كزين سان بود گردش روزگار 

سرى پرز شرم و تباهى مراست 

سياوش سپه را بدا نسان بتاخت 

تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت 

زآتش برون آمد آزاد مرد 

لبان پر ز خنده برخ همچو ورد 

چو بخشايش پاك يزدان بود 

دم آتش و باد يكسان بود 

سواران لشكر برانگيختند 

همه دشت پيشش درم ريختند



سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد.



يكى شادمانى شد اندر جهان 

ميان  كهان  و ميان  مهان 

سياوش به پيش جهاندار پاك 

بيامد بماليد رخ را به خاك 

كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست 

همه  كامه  دشمنان كرد پست 

بدو گفت شاه، اى دلير جهان 

كه پاكيزه تخمى و روشن روان 

چنانى كه از مادر پارسا 

بزايد شود بر جهان پادشا 

سياوخش را تنگ در برگرفت 

زكردار بد پوزش اندر گرفت 

مى آورد و رامشگران را بخواند 

همه كام ها با سياوش براند 

سه روز اندر آن سور مى در كشيد 

نبد بر در گنج بند و كليد! ـ

اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد. 
و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند.  ـ